خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
مجتبا یوسفیپور
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
من در جاهای دیگر!!! :
دور از چشم خدا
عکسهای من
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
ترسهای فروخورده ی یک نسل رو به اضمحلال
یک تک گویی برای اجرای خیابانی
مکان اجرا: هرکدام از شهرهای ایران زمین، هرکدام از کوچه ها، خیابانها و یا محلاتش
این نمایش به گونه ای اجرا می شود که تا پایان تماشاگران در نمی یابند آنچه می بینند نمایش است، نه واقعیت. بدون حفظ این اصل، نمایش زیبایی اش را از دست می دهد و معنا آنگونه که باید منتقل نخواهد شد. اما به هر حال قابل تغییر است اگر دلیل بهتری برای عیان کردن نمایشی بودن آن وجود داشته باشد.
( جوان، تقریبآ سی ساله، با ظاهری آشفته، کاپشنی بر دوش و ته ریشی بر چهره. شلوار لی کهنه اش تمیز می زند، گویی هنوز با همه آشفتگی نمی خواهد تن به خیابان بسپارد. هر چه هست، آشفته و ژولیده شاید، اما به معتادان ولگردی که تصویر ذهنی همه از بی خانمانان معتاد است نمی برد.
در یک دست سرنگی خالی دارد و در دست دیگر کتابی کهنه با پاره ورقی بر رویش.
در میان جمعیت می گردد. از مردم می پرسد که آیا سواد دارند یا نه؟ و آیا می توانند برای او نامه ای بنویسند؟
در نهایت یکی را می یابد، کاغذ و قلم به او می سپارد و از او می خواهد که هرچه می گوید بنویسد:
- واو ننداز لطفآ!
و آغاز به گفتن می کند:)
جوان:
بنویس...
بنویس سلام، همین بسه.
بنویس می دونم حال و حوصله و وقت خوندن این چند خطی را که این آقا که اسمش را نمی دونم زحمت می کشه و می نویسه ندارین، اما خوب... شاید بالاخره یه روزی مامان دلش اومد سرش رو از روی کتاب دعاش برداره و نگاهی را که یه عمر از من دریغ می کرد به این کاعذ بندازه، یا بابا یه شب که برق نبود به جای گوش دادن به چرت و پرتهای رادیوش بشینه و دو کلمه حرف دل بچه اش را بشنفه. بنویس.
(رو به جمعیت) وایسین و گوش بدین، ممکنه یه روزی خدای ناکرده، زبونم لال عین این نامه را واستون پست کنند... پس خوب گوش کنین!
بنویس من اینجا، وسط این جمعیت می خوام لخت شم. می خوام خودم را بریزم بیرون. می خوام لباسام را بکنم و راس چند خط نامه از این جلد دربیام. می خوام هرچی را که تا حالا نگفتم، حالا بگم.
شرمنده ام... بنویس می دونم می دونین، اما باز تکرار می کنم که یه وقت نزنین زیرش.
من – الان – سی سالمه. یعنی نصف راهی را که یه آدم عادی باهاس طی کنه تا به قبر برسه رفتم، اونم میون بر. یه تنه. تنها. تنها تموم ترس رفتن این راه را به دوش گرفتم و راهی شدم و حالا ته خطم. نقطه.
قبول دارم. من تو زندگیم هیچی کم نداشتم. بنویس...درشت: هیچی! بچگی ام اگر بهتر از بچگی همه ی این آدمهایی که اینجا ایستادند نبود، بدتر هم نبود.
همیشه همه ترسم از تنهایی بود و تاریکی و تو بچگی بغل مادرم برام بغل خدا بود، امن ِ امن... بچگی خوب بود... .
اما تا چش واکردم و خواستم بفهمم چی به چیه، تقه به توقه خورد و شد انقلاب. سنگ بود و شیشه که می شکست. آتیش بود و خشم بود خون بود و دست بود و زخم بود و تیر بود و شعار که تو هوا می گشت تا تو سر یه بدبخت فرود بیاد. ترسیدم، همه ترسیدیم، هممون ترسیدیم.
بابا از ترس از دست دادن کارش یاد نمازهای نخوندش افتاد و مامان رفت توی انباری تا دنبال چادر نماز خاک گرفته اش بگرده. یادتون هست؟
ترسیده بودم. من همه ی عمرم از کتاب می ترسیدم. آخه کسی که از کتاب می ترسه رو چه به دانشگاه؟
-کتاب مایه ی دردسره!
اینرا بابام می گفت، وقتی گوشه ی باغچه کتابهاش را می سوزوند و سیگار می کشید. می ترسید. از سیگار کشیدنش می فهمیدم می ترسه. تش به تش کتاب آتیش می زد و سیگار پشت سیگار که می سوخت تا ته و دست و دل را با هم می سوزوند. و می فهمیدم می ترسه٬ از سیگار کشیدنش. نقطه.
تا خواستم بفهمم انقلاب چیه٬ شد جنگ: باز هم ترس، ترس، ترس.
موشک بود و بمب و صدای هواپیما و آژیر و خرابی خونه ها... و یه عالمه جسد... یه عالمه جسد... یه عالمه جسد.
اگه شما یادتون رفته، من هنوز یادمه.
هشت سال با مرگ زندگی کردم، هممون زندگی کردیم. هر لحظه منتظر بودیم تا صدای آژیر بلند شه و سقف رو سرمون بیاد پایین و خراب شه، می لرزیدیم. یادتون که هست؟
من ترسیده بودم. دلم می خواست یه جای امن پیدا بشه و برم توش و خودم را گم کنم. خواستم مثل بچگی ها بیام تو بغلت، هر چند جایم را گرفته بودند. می خواستم سرم را بگذارم روی سینه ات تا تو تاریکی واسم لالایی بگی و من خوابم ببره. یادتونه چطوری نگاهم کردید؟
- خجالت بکش خرس گنده!
خرس گنده... خر...س...هه.
(رو به جمعیت) آخه شمایی که که خماری نکشیدین چه می دونین خماری چیه؟ خیال می کنین اینه که یکی بشینه یه گوشه و هی خودش رو بماله و درد بکشه؟ درد می کشه، اما کی می دونه درد چیه؟ ها؟
نمی گم تقصیر شماست، چه می دونم تقصیر کیه... اصلآ زندگی همینه، مگه نیست؟
بنویس منم هرچی می تونستم واسه شما کردم.
گفتین برو دانشگاه، رفتم.
آخه من ِ خر را چه به روانشناسی؟
گفتین برو، مهم اینه که درس بخونی، رشته که مهم نیست!
خواستم بگم آخه بابا روانشناسی یکی را می خواد که مال این کارها باشه، مال این حرفها باشه. من خودم موش آزمایشگاهی روانشناسهام، برم بگم چی؟
من مال ِ این راه نبودم. من باید راه ِ خودم را می رفتم. باید می گفتم به درک که شیرت را حلالم نمی کنی. باید می گفتم به من چه که صب تا شب واسه ما جون می کنی. باید وامی ستادم تو روت، بگذار بزنی تو گوشم٬ ولی باید وا می ستادم و بهت می گفتم تویی که بچه به این دنیا آوردی، حقته! باید هم صب تا شب واسه سیر کردنش جون بکنی.
می خواستم بگم، صدبار خواستم بگم دلم به انجام این کار نیست، دلم به کردن اون کار نیست. نتونستم. ترسیدم. تا فکرش را می کردم ترس همه ی وجودم را می گرفت و زانوهام می لرزید.
صدبار خواستم بیام بالا سرت، وقتی سرت را از سجده برمی داری بهت بگم دِلاکردار، دو دقیقه این خدا رو تعطیلش کن و به من نگاه کن، با من حرف بزن... خواستم بگم به جای گوش دادن به زرت و پرتهای این صاحاب مرده به حرفهای من گوش کن... صد بار گفتم، با نگام، با چشام. کدومتون محل گذاشتین؟
صدبار خواستم بگم من می ترسم. من همیشه می ترسیدم. از گذاشتن خودکار روی کاغذ می ترسیدم. از گفتن ِ از ترسم، می ترسیدم. که نکنه به یکی٬ به یه جایی بر بخوره. که نکنه بزنن تو گوشم طوری که دیگه نتونم از جام بلند شم... که زندگی زد تو گوشم... که دیگه نتونستم از جام بلند شم!
یکی می گفت نوشتن سخته، من خیلی حرفها داشتم که بگم، که بنویسم.
می گفت تا آدم نکشه، تا نیاد تو حال و هواش، نمی تونه اون چیزی را که می خواد بنویسه.
من اومدم و نتونستم بنویسم. حالاشهم اگر این آقا که اسمش را نمی دونم واسم نمی نوشت، عمرآ نمی نوشتم.
هی... یه لحظه تا یادم نرفته...بگم...
قضیه عشق و این مزخرفات هم نبود. اصلآ گور بابای هرچی دختره! عشقه! منو چه به عاشقی؟ یعنی نمی خوام بگم من اگه امروزم اینه، واسه عشقه. من اصلآ نمی دونم عشق چی هست، چند گِرَمه؟
الکی هم نفرین نکن، ربطی به رفقام هم نداره، من اگه با خدا هم رفیق می شدم، باز همینی می شدم که الان هستم. اطلآ ربطی به هیچ کس و هیچ چیز نداره، الا... .
کی بود می گفت کسی که می خواد بترکه وصیت نامه می خواد چکار؟
قربونت بنویس، آخرشه...
بنویس: گُه خورده هر کی گفته کرم از خود درخته، کرم از هرجا هست، فعلآ اینجا پره. چراش را من نمی دونم.
بنویس من مال اون زندگی ای که شما می خواستید واسم بسازید نبودم. خیال می کنید درسم تموم می شد، چی می شد؟ ها؟ گُه گُهه، چه با لیسانس، چه بی لیسانس. بنویس.
پس چه فرقی می کرد؟
بنویس اینجا این همه آدم شاهدن که من لنگ پونصد تومن پولم، نه بیشتر.
به خدا واسه خماری نیست، واسه درد نیست. من می ترسم.
من از اینکه این سرنگ را خالی به خودم تزریق کنم می ترسم. می خوام بمیرم، ولی می ترسم. ترس شده همه وجودم، خوره...افتاده به جون.
اگه فقط ، فقط یکبار ِ دیگه، یه تهای٬ یه خورده گیرم بیاد. فقط اونقدر که بتونه دوباره تموم این ترس را از بدنم بیرون کنه، آنقدر که بتونم این سرنگ را خالی بالا بیارم... اونوقت خیالتون تخت که دیگه از شَرَم راحت می شید. دیگه با دوتا تزریق همه چی تمومه: اولی دوا... دومی... هوا.
بنویس... چی چرت و پرت می نویسی واسه خودت؟ ها؟ نمی خواد بنویسی.
( به سمت نامه نویس می رود و کاغذ را از او می گیرد و پاره می کند.)
کسی که می خواد بترکه چه احتیاجی به گفتن این چرت و پرتها داره؟
( بلند رو به جمعیت)
یه مرد وسط شما پیدا نشد یه پونصدی به من بده؟
مجتبا یوسفی پور
شاهین شهر
تیر روز ِ آبان ماه ِ 2561
برابر با آبان ِ 1381 خورشیدی
این نمایشنامه در زمستان 1381 خورشیدی به
کارگردانی: مجتبی یوسفی پور
بازی: بهروز جمشیدی
و همکاری:
نوید میرزایی
علی احمدی دهنوی
و
حسین خاکسار
در کوچه و خیابان و پارکهای شهرهای مختلف استان اصفهان حدود ۶۰ بار به اجرا درآمد.
*نویسنده خوشحال خواهد شد اگر کسی دگربار این نمایش را به اجرا درآورد.
تنها اطلاع دادن به نویسنده و ارسال یک نامه ی الکترونیکی برای دریافت مجوز کافی می باشد.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ - مجتبا یوسفیپور
« صُب تا شوم نشستی کنار این شط و زل زدی به این آب و ور میری به این تور که چی؟ زندگیمون کم گره داره٬ تو هم بشین اینجا و هی گره بزن رو ئی گرهها... .
هیچی نگفت.
گُفتُمِش ننهات میگه شبا دیر میای خونه٬ بعضی شبام که اصلآ نمییای. معلوم هست چکار میکنی تو؟
مثّ ِ همیشه زل زده بود به شط. حتا سر بلند نکرد نگام کنه.
گُفتُم ننهات از دسّت شاکیه. میگه صب آفتاب نزده تورِ ورمیداری میزنی بیرون تا کی دست از پا درازتر پیدات شه... آخه چیکار میخوای بکنی تو؟
گُفتُم دِلاکردار یعنی اندازه ئی دیشلمبوها هم ارزش ندارُم یه نگام بکنی؟
نگام کرد اما هیچی نگفت. زحمت نکش.
گُفتُم آخه کاری٬ باری٬ هیچی؟ تا کی میخوای ولول بتابی و بشینی کنار ئی شط؟ خدا شاهده بهخاطر اون چندرغازی که به ننهات میدُم نمیگم. هرچی باشه اون خواهرُمه٬ شُمام مثِّ بچهها خودُمین. مو و بابات سال ِ رفاقتمون بیشتر از ئی حرفاس٬ ولی خوب مردم چیمیگن؟ نمیگن پسر ناخدا ناصر عَلافه؟ ولگرده؟ اصلآ میگن زده به سرش٬ دیوونه شده همهاش کنار ئی آبه. آخه تو چیمیخوای از ئی آب؟
باز پرسید دایی از اینجا تا دریا با لنج چقدر راهه؟
گُفتُم باز هم که اینه پرسیدی. دایی چش از ئی دریا وردار. ئی دریا دیگه ئو دریا نیست! بیا یهجا بذارُمت سر کار لااقل علاف نباشی.
اینه که گُفتُم دوباره قُد شد و برگشت زل زد به آب و دیگه هرچی بهش گُفتُم جوابُم نداد. آخری بهش گفتم مو ظهری مییام خونتون. دوتا صبور گرفتُم ننهات بگذاره تنور٬ تو نمییای؟
باز جواب نداد. قربون دستت اون کبریتم بده. هیچی جوابم نداد٬ مونم بلند شُدُم اومدُم.»
دایی کبریت رو از ننه گرفت٬ چاییاش را مث همیشه یه نفس خورد٬ سیگارش را روشن کرد و دنباله حرفش را گرفت که:
فِکریُم٬ همهاش تو فکر آقاشه... چِشِش پی ِ اونه.
ننه طبق معمول اخماش رو تو هم کرد و گفت:
خو بهش میگفتی رو حرفهای ئو بیغیرت نمیشه حساب کرد.
دایی گفت:
گُفتُم٬ همهچی ِ گُفتُم٬ صدبار گُفتُم. سه ساعت براش حرف میزدم. دهنُم بدتر از شط کف کرد اینقدر حرف زدُم. دِلاکردار گوشش که بدهکار نیست!
درِ وا کردم٬ رفتُم داخل٬ ایستادُم جلوش؛ چش تو چش!
گُفتُم دایی آقام گفته رسیدم کویت جاگیر شُدُم یکی را میفرستُم پیاِت.
دایی همین که مونه دید جا خورد٬ اصلا موند. زورکی خندید و گفت:
چه عجب؟ بالاخره حاضر شدی دل از ئو شط بکنی و بیای خونه؟
گُفتُم دایی تو که سال ِ رفاقتت با آقام بیشتر از ئی حرفاس چرا میگی حرفای آقام حرف نیس؟
گفت: دایی گوش وایسادن نخوبهها٬ آقات بهت نگفته؟
گُفتُم آقام خیلی چیزا واسم گفته.
بِش برخورد٬ تند پرسید:
مثلآ؟
گُفتُم مثلآ اینکه پول که بیاد دستش بدهی ِ همهتون رو میده٬ تا تهاش!
ننه پرید وسط که:
اگه ئو بی غیرته که خدا میدونه الان داره جاکشی کدوم عربه میکنه!
دایی هم نامردی نکرد و زد تو ریپِش که بسه تو هم جلو بچهها.
گُفتُم میبینی دایی ئی که زنشه ایطوری پشت سرش میگه٬ تو که رفیقشی اوطور٬ چه برسه به مردم!
ننه گفت:
خو خفه شو تو هم.
بعد یه مرتبه زد زیر گریه که:
میبینی مرتضا٬ اینم بخت مونه. خود ِ بیغیرتش از یه طرف حرفخور ِ مردُمُم کرده٬ اینم از پسرش.
دلُم براش سوخت. به خدا نه اینکه بخوام ناراختش کُنُم٬ ولی خو زورُم میگیره ایطوری میگه.
دایی پرسید:
اصلآ از کجا معلوم که رفته کویت؟
گُفتُم خودش بِهِم گفت میره کویت.
ننه گفت:
آخه اون کیحرف ِ راس زده که ئی دومیش باشه؟
بُراق شُدُم و گُفتُم آقام به مو دروغ نمیگه.
ننه همونطور که سبزی رو تو شکم ماهی پهن میکرد یه نگاهی بهم انداخت٬ انگاری میخواس چیزی بگه٬ بعد بیخیال شد و سرش را انداخت پایین. بو سبزی خونه رو برداشته بود.
گُفتُم آقام از ئی سبزی ماهیا خیلی دوس داشت٬ نه ننه؟ ولی ما کی ماهی میخوردیم؟
دایی گفت:
شاید اصلآ نرفته٬ ها؟ ئی چند وقته آب خیلی شلوغ بوده٬ میدونی چندتا لنج رو گرفتن٬ خوابوندن؟
گُفتُم چرا دایی٬ رفته. مو میدونُم.
گفت:
پس چرا ئی دوماهه یه کاغذی٬ پیغامی چیزی نداده؟ نمیگه ما دلواپسشیم؟
ننه گفت:
خو اینم از بیغیرتیشه!
بعد هم تشر زد به مو که:
تو هم اینقدر الکی ازش دفاع نکن. اون پاش برسه اونجا یادش میره اصلآ تو کیهستی. به جا ئی حرفا بپر تنور رو آتیش کن.
گُفتُم دایی٬ تو بودی میدونستی هیشکی دل به راهت نیست٬ به کیپیغوم میدادی؟
دایی رفت تو لَک و گفت:
خو دیگه٬ تو هم ایطوری صحبت نکن...میدونی؟ آقات اصلآ نباید میرفت!
گُفتُم میموند چیکار میکرد؟
گفت:
مگه مو که موندُم چیکار کردُم؟ ها؟ آدمیه دیگه٬ کار میکنه٬ جون میکنه. خدا بزرگه. کی میدونه؟ شاید تا چَن وقت دیگه اونقدر پول اومد دستُم که یه لنج ِ دیگه بخرُم.
گُفتُم آقام گفته وقتی برمیگردُم که بتونُم دوباره یه لنج بگیرُم. یکی بهتر از اون قبلیه. گفته اینبار مونَم با خودش میبره !
دایی یه سیگار ِ دیگه تَش زد و گفت:
هِی... لنج خوبی بود. خیلی دوسِش داشتُم.حیف شد.
پرسیدُم دایی٬ دریا چیزایی که میکشه پایین٬ پسَم میده؟
دود ِ سیگارش رو داد تو صورتُم و گفت:
ای دایی٬ دریا خیلی زرنگه... طلاها و خوباش ِ ورمیداره سی ِ خودش٬ تختهپارههاش ِ میفرسته سی ما! میدونی اگه کف ِ ئی دریا رو بریزی بیرون چقدر گنج توشه؟ اونقدر که میشه هرچی لنج تو بندره با همه جاشوهاش بخری سی خودت!
گُفتُم حتا اون لنج خارجیها؟
گفت:
حتا اون خارجیها. هِی دایی... ئی دریا دیگه فایده نداره. دیگه با ما چپ اُفتاده. میدونی دایی٬ دریا از وقتی رفتیم جاشویی ئی اجنبیها با ما چپ افتاد. لنج که از اونور به باخت رفت٬ آقاتم خو از اینور ول کرد و رفت و خبرش نشد... حالا هم مو موندُم و یه دریا قرض.
گُفتُم آقام گفته برگرده همه قرضهاش ِ میده. حساب ِ همهاش را صاف میکنه٬ حتا اون کمکهایی هم که قایمکی به ننه میکنی.
ئی آخری ِ از خودُم گُفتُم٬ بد که نگُفتُم؟
دایی خندید و گفت:
نه دایی بحث ِ حساب نیست٬ مو فکریُم آقات مال ِ جاشویی بَرا کسی نیست. آقات بَرا خودش ناخدایی بود.
نمیدونُم ننه باز از کجا پیداش شد و گفت:
دِ همینها رو ور ِ گوشش خوندین که باورش شد ول کرد٬ رفت.
گُفتُم آقام گقته اگه بخواد جاشویی ئی اجنبیها رو بکنه٬ لااقل یه جایی میکنه که چش ِ آشنا بهش نیافته.
ننه گفت:
اینا حرفه٬ آقات مال ِ ئی کارها نبود. ئو اگه عرضه ئی کارها رو داش...
پریدُم تو حرفش و گُفتُم ها٬ اگه عرضه داشت که زنش پشت سرش ایطوری نمیگفت!
دایی داد زد:
بسه تو هم!
گُفتُم نمیبینی دایی؟ ئی داره شورِش رو در مییاره دیگه!
اینه گفُتُم و بلند شُدُم. ننه گفت:
هم کجا سر ِ ظهری؟
گُفتُم ننه٬ آقام یه گنجه!
دایی خندید٬ نه بد بخندهها٬ خندید. ننه گفت:
ارزونی خودت٬ بپر تنور ِ آتیش کن عصر شد.
گُفتُم موناهار نمیخوام!
دایی غرید:
هم کجا؟
گُفتُم لب ِ شط. آقام گفته میفرسته دنبالُم.
ننه با دستش سرکوفت زد و گفت:
بشین همونجا تا بفرسته!
مونم زدُم بیرون و اونقدر لب شط نشستُم تا پیغومت اومد... .
پسرک به اینجا که رسید ساکت شد. مرد سرش را انداخت پایین و دستی به چشمهایش کشید. زیر چشمی نگاهی به پسرک کرد و گفت:
پشت لبات سبز شدهها!
پسرک خندید و سرش را انداخت پایین و شروع کرد به کلنجار رفتن با تور.
تور دور دستهای عرق کردهاش گره خورده بود و باز نمیشد.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - مجتبا یوسفیپور
گنبد طلايي از دور با نقطه هاي سياه و سفيد رويش مي درخشيد.
زن به زحمت صندلي چرخدار را هل داد و برد كنار حوض بزرگ وسط حياط، از كيفش كيسه ي گندم را در آورد، داد دست پسرك و درِ گوشش چيزي گفت. پسرك مثل يك حلزون توي صدف صندلي سياهش مچاله شده بود و دورتادورش را مي پاييد.
حياط شلوغ بود. آدمهاي جورواجور با شكلها و لباسهاي مختلف و اغلب سیاه مي رفتند و مي آمدند و سعي مي كردند راهشان را از ميان بچه گداهايي كه سعي داشتند دعا بهشان قالب كنند باز كرده و داخل شوند.
زن يك مشت از گندمها را برداشت و پاشید ميان كبوترها، پسرك هم به تقليد از او دست چروكيده و كجش را توي كيسه كرد و مشتي گندم درآورد و پاشيد وسط كفترها. زن كفهاي دور دهان پسرك را پاك كرد، آرام، طوري كه پسرك نبیند دستي به چشمهايش كشيد و راه افتاد سمت حرم.
نقطه هاي سياه و سفيد وسط آسمان بالا مي رفتند و بعد يكمرتبه پايين مي آمدند، روي زمين مي نشستند، دانه مي خوردند و پرمي كشيدند و دوباره مي شدند يك نقطه وسط دل آسمان. پسرك ريز مي خنديد.
حرم مثل هميشه شلوغ بود، زن و مرد توي هم مي لوليدند. نور چلچراغهاي شاهوار بزرگي كه از سقف آويزان بود توي نور سبز ضريح گم مي شد. ديوارها از آينه هاي كوچك و بزرگي كه آدمهاي بدبخت را هزار هزار برابر مي كردند پوشيده شده بودند.
قلبش مي زد. از زير زنجير كه رد شد سعي كرد از بين موج آدمهايي كه دور ضريح مي چرخيدند، گريه مي كردند،التماس مي كردند، ضريح را مي بوسيدند و به داخلش پول مي انداختند راهي براي خودش باز كند.
آفتاب وسط آسمان آمده بود و انعكاس نور تندش روي گنبد طلايي چشم را مي زد. پسرك نگاهش به گنبد بود و كفترهايي كه دورش مي چرخيدند. گرمش بود. به زحمت خودش را از صندلي اش بيرون كشيد و سعي كرد به تقليد از مردهايي كه مي آمدند و كنار حوض دست وصورتشان را مي شستند آبي به صورتش بزند. زد و دوباره برگشت توي صدفش. يك كفتر از بالاي سر پيرمردي كه جاروي بلندش را توي آب حوض مي شست رد شد و رفت سمت حرم.
زن لبهاي خشكش را روي لب يكي از پنجره هاي ضريح گذاشت، چشمهايش را بست و سعي كرد با قلب صاف و نيت پاك -همانطور كه زهراخانم توصيه كرده بود- دردش را به آقا بگويد. شوري پينه بسته ي ضريح را روي لبهايش حس كرد؛ بوي سير مي داد. دلش مي خواست خودش را رها كند. احساس كرد يك چيزي از روي گونه اش لغزيد و پايين آمد. دست خودش نبود.صداش به لرزه افتاده بود و داشت تبديل به هق هق گريه مي شد:
«آقا دستم به دامنت، خودت بهتر مي دوني دستم خاليه ولي هرچي دارم پيشكشت، نذرت... واسه كفترهات گندم مي يارم، هرسال مي يام پابوست، نماز حاجت مي خونم، هرچي بگي مي كنم...آقا، فقط خودت نجاتم بده، همه ردم كردن، همه بهم نه گفتن... شما ديگه نه نگو...آقا، التماست ميكنم... .»
پسرك با حسرت به كفترها و پرواز و بلندشدن و نشستنشان چشم دوخته بود. خوشش آمده بود؛ با هر مشت گندم كه مي ريخت يك دسته بلند مي شدند و يك دسته ي ديگر به جايشان مي نشستند. آب دهانش سرازير شده بود و روي پيراهنش مي ريخت.
كنج حياط، يكي از بچه دعا فروشها ايستاده بود و زل زده بود به پسرك و بازي گندمها و كفترها.
زن به زحمت از انگشتش حلقه ي طلاییاش را -همان كه پسرعمويش موقع عقد بهش داده بود- درآورد، دقيقه اي نگاهش كرد و دوباره برگشت و صورتش را چسباند به ضريح:
حلقه از لاي پنجره هاي ضريح پرواز كرد و ميان گنبد سبز و سرخ اسكناسها گم شد.
گريه راه گلويش را بسته بود. تندتند ضريح را مي بوسيد و با آب دهن خيس مي كرد.
پسرك دعافروش يك كاسه آب برداشت و رفت طرف پسرك روي صندلي و داد دستش. پسرك خيره نگاهش كرد، كاسه ي آب را گرفت و به جبران كيسه ي گندمش را كمي بالا آورد. دعافروش يك مشت گندم برداشت و ريخت وسط كفترها. كفترها تندتند به زمين نوك مي زدند و دانه ها را مي دزديدند.
پسرك آب را كه خورد دوباره كيسه ي گندمش را جلو آورد. پسرك دعافروش يك مشت ديگر گندم برداشت و پاشيد وسط كفترها. جفتشون خنديدند. پسرك دعافروش كاسه ي خالي آب را گرفت و خيره به كفترها راه افتاد به طرف قسمت شلوغ حياط تا دعاهايش را بفروشد، وسط را مكثي كرد و برگشت؛ رفت جلو، يك دعا برداشت و گذاشت توي دست پسرك روي صندلي. پسرك متعجب به دعا و اشكال كج ومعوج و عجيب وغريبش نگاه ميكرد.
آينه ها از برق آشكها برق برق مي زدند و روشن مي شدند. نور سبزي كه روي قبر افتاده بود جلوه ي خاصي به داخل ضريح مي داد؛ يك حالت روحاني.
«آقا شرمنده ام.. روسيام...به خدا دستم خاليه... خودت كه مي دوني... اين آخرين پوليه كه دارم، اينم پيشكشت، فقط اون خوب شه.... من كه گفتم آقا، تا حاجتم رو ندي اينجارو ول نمي كنم... به جدت قسم من نذرم رو ازت مي گيرم... تا جون دارم اينجا كلفتيتو مي كنم تا نذرم را بدي... آقا التماست مي كنم.»
چهلچراغها ريز شروع به لرزيدن كردند، نور سبز وسط ضريح چشمكي زد. زن احساس كرد دارد اتفاقي مي افتد. احساس كرد ديگر نمي تواند روي پاهايش بايستد. سرش گيج مي رفت٬ نشست.
وسط حياط، كنار حوض، مردم جمع شده بودند و حيران، نظاره گر معجزه اي بودند. صندلي چرخدار برگشته بود و ديگر چرخهايش هم چرخ نمي خورد. پسرك نيمي از بدنش توي حوض افتاده بود، دهانش كف كرده بود و آخرين تكان تكانهاي ريز بدنش آب را موج مي انداخت. مشت گره كرده اش آخرين گندمهاي باقيمانده در كيسه را چنگ زده بود و مثل يك پنجه ي مچاله شده در وسط يك كاسه زرد آب ثابت مانده بود.
توي حرم هزارهزارهزار زن و مرد بدبخت وسط آينه هاي سبز گريه مي كردند، حاجت مي خواستند، التماس مي كردند، ضريح را مي بوسيدند و به داخلش پول مي انداختند. نور سبز همه ي حرم را گرفته بود.
توي حياط، كنار حوض، كبوترها با ولع به كيسه ي گندمي كه روي زمين افتاده بود نوك مي زدند و سعي مي كردند آخرين دانه هاي گندم را بيرون بكشند.
توي صحن، سمت راست مرد يكپايي كه خودش را به ضريح-و يا شايد هم برعكس- بسته بود، زني زير نور سبز به خواب رفته بود.
پسرك دعافروش كنار حوض ايستاده بود و مات به حوض نگاه ميكرد؛
يك دعا روي موجهاي ريز آب حوض بازي ميكرد و چهره ي خورشيد خوابيده ميان آب تيره را مي پوشاند.
گنبد طلايي با قدرتنمايي چشم تو چشم خورشيد دوخته بود و از بالا شهر را نظاره مي كرد.
این وبلاگ متعلق به مجتبا يوسفی پور می باشد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ - مجتبا یوسفیپور